ارسال شده توسط بابک فخریلو در دسته بندی داستان 39 روز پیش 123
شب ها دیگر رویایی برای من نمانده تا آن ها را با خوابم پیوند دهم
در خیابان های شهر، از بن بست یا کوچه ای خلوت اگر رد شوم، ته مانده ی رویاهام سر بر می آورند، طعنه می زنند که
"آی آی کجا رفتند آن بی محابا بوسه های پر از ترس و شوق"