رادیوپای| قسمت سیزدهم| بازارِ تجریش مدادرنگیِ ۲۴هزار رنگ است یا درخت تشبيهِ خوبى است مخصوصاً اگر گيلاسى سرخ بر شاخه‌اش

جامعه

ارسال شده توسط رادیو پای در دسته بندی جامعه 172 روز پیش 314
خواب دیدم تهران تجریش نداشت. توی خوابم نه صبح بود نه عصر. ظهر بود. ظهری که اطمینانی نمی‌دانم‌ازکجا تلقینم می‌کرد یک دقیقة دیگر شب می‌شود. با اضطرابی سرد و خیس از عرق یک دقیقه می‌گذشت و من پلک‌هام را که می‌پرید می‌بستم و می‌فشردمشان به هم و آرام ـ آرام‌تر از سربازی که چاشنیِ مینی را خُنثا کند ـ باز می‌کردم پلک‌هام را به استقبال از ظلماتِ محض، ولی تاریکی نمی‌آمد! اطمینانی امّا نمی‌دانم‌ازکجا باز تلقینم می‌کرد یک دقیقة دیگر بلافاصله تاریکی است! خودِ شبی چراغِ همه خیابان‌هاش ناگهان خاموش، جز چند تایی مهتابی که پرپر می‌زدند آن دوردست‌های دور. اگر تجریش بودی، مهتابی‌ها دوراهیِ قلهک یا آن سوی پلِ صدر یا سیّدخندان حتّا. یقین داشتم اگر تا آن مهتابی‌ها بدوم، برای همیشه خاموش می‌شوند و دیگر نوری نیست تا ابد. تا ابد تاریکی. همینش خوب بود که در خواب نمی‌شود دوید.ــــ من کجا بودم؟ــــ من تجریش. امّا تجریش نبود.